تبليغاتX
!!!یک 206 خاطره





















!!!یک 206 خاطره

خاطرات کلاس 206 (دوم انسانی) سال 89-88

دوستان سلام ...

مدتی بود نبود ...در واقع بیش از مدتی بود که نبودم ...

چند روز پیش داشتم لیست وبلاگ هایم را مرور می کردم که دیدم از آخرین به روز رسانی کن و 206 یک عمر می گذرد...

یک 206 گذشت و خاطره شد ...سال آینده که کلاس سومی می شوم و...

اما نمی خواهم 206 را میان ننوشته هایم جا بگذارم ...

و برای همین باز گشته ام ...


در فکر خاطره ای برای نوشتن ، به یاد امتحانات مستمر ترم دوم افتادم ...

می خواهم از آن روز ها بنویسم .

ترم اول با معدل 19/61 شاگرد اول کلاس بودم ...

بدون درس خواندن .

تنها زحمتی که می کشیدم گوش کردن سر کلاس بود ...

ترم دوم کمی مشکل زندگانی ام را درگیر نمود ...

گوش نمی دادم آنقدرها که قبل ها ...

اهل مطالعه در خانه هم که نبودم ...

مستمر های ترم دومم وحشتناک شد !

فقط ادبیات را نخوانده خوب می گذراندم ... زبان فارسیم هم بدک نبود ...اما عربی که همواره در کلاس هایمان یکه تازش بوده ام با نخواندن معنی لغت یکی دو نمره افت داشتم و معلممان آنقدر بابت این یکی دو سرزنشم می کرد که نگو !!!

حتی درس های آسانی همچون جامعه شناسی را هم نابود شده بودم !!!

همه ی دبیر ها می پرسیدند چی شده تو چرا نمره هات اینجوری شده ؟!!!

تاریخ ادبیات را که نگو ....کلاسی ها را یا آزمون نمی دادم یا از ده نمره نهایتش 5 می گرفتم !!! مستمر را هم آنقدر خواندم که 16 !!! 20 هم می شد گرفت !!!

اقتصاد که می گفتم آسان است و شیرین نمره هایش زهر مار شدند!

و از همه خراب تر تاریخ ... 9/75


اما معلم ها مرا میشناختند

ترم دوم جبران کردم...

مستمر ها را هم خوب دادند

از همه شان ممنونم

خصوصا خانم هدایتی و خانم سمن آبادی!!!

+نوشته شده در دوشنبه 21 تیر1389ساعت6:20 بعد از ظهرتوسط مژده.ق از 206ی های 89-88 | |

از روزی که واسه تاریخ ادبیاتم نوشتم ، تو این فکر بودم که برای بقیه ی کتاب هام هم بنویسم!

بالاخره کتابه دیگه...یهو دیدی حسودی کرد...

چطور اشرف مخلوقات به خودش اجازه ی حسودی به هم نوعش رو می ده؟کتاب که عقل نداره ازش بعید نیست!

خلاصه این فکر رو امروز به اجرا در آوردم و برای همه ی کتاب های امسالم توی صفحه ی اولشون یه کوچولو نوشتم که چند تاشو الان و بقیه رو تو پست های بعدی می ذارم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

برای کتاب ادبیاتم:

خط پر رنگی از زندگانیم را در بر گرفته ای

شعر هایم تو را فریاد می کنند

مرا با کوچه پس کوچه هایت مأنوس کن

تو را عاشقانه در بر خواهم کشید!


برای کتاب اقتصادم:

من به علوم انسانی عشق می ورزم

و تو تکه ای از عشق منی

نمی توانم دوستت نداشته باشم!


برای زبان فارسی (2):

نامه هایم ،

تکه کاغذ هایم ،

حرف هایم ،

شعر هایم

و تمام روز مرگیم

با تو شکل می گیرد

و از تو معنا می پذیرد

حیف است اگر

از دستت بدهم!


و آخرین برای امشب ،

برای کتاب تاریخم:

دست هایم را بگیر

و

مرا به گذشته ببر

روزگاری که پیشرفتگی جهان

به حد امروز نرسیده بود...

فناوری گسترده نبود

اما

بی تفاوتی ها ،

نا جوانمردی ها

و

دوری از انسانیت نیز پیشرفتی نداشت!

دست هایم را بگیر

و

مرا به زیستنگاهی ببر

که امروز

جز در تخیلاتم

-و در تو-

نمی بینمش!


----------------------------------------------

پ.ن:بازم میگم من عاشقونه رشته ی تحصیلیم رو دوست دارم...با تمام کتابها و دروسش!

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت10:4 بعد از ظهرتوسط مژده.ق از 206ی های 89-88 | |

امروز هم خاطره شد...مثل خیلی از روزای دیگه...

از روزایی بود که تا 2:45 تو مدرسه بودیم...

زنگ اولمون به حل تمرین عربی و ترکیب و ... گذشت...من عاشق عربیم!

زنگ دوم فقط 20دیقه درس داشتیم...آخه این آمادگی دفاعی چیه ه براش دو ساعت وقت گذاشتن؟!به جاش نمی شد یه تک زنگ تاریخ ادبیات تکمیلی داشته باشیم؟!!!

زنگ سوم درس شیرین تاریخ ادبیات...وسطای درس دادن خانوم سوهانی بود که خطاب به کتاب عزیزم یه چیزایی-تو همون صفحه ی اولش- نوشتم...قابل توجه کسایی که می گن این درس طرفداری نداره و...:

برای کتاب تاریخ ادبیاتم که با جان و دل دوستش دارم:

دست در دست تو

به عمق تاریخ می روم

و سرگذشت آنچه را که اکنون

عاشقانه پیگیرش هستم

در می یابم

تو سنگین نیستی

دشوار نیستی

تو شیرینی

همچون شیره ی جان مادر

در دهان نوزادی خرد

که از گرسنگی به دورش می دارد...

نه تلخ است

که به دل ننشیند

و نه آنقدر شیرین

که گلو را

بیازارد...

تو شیرینی

و من

دست در دست تو

به عمق تاریخ می روم

و سرگذشت آنچه را که اکنون

عاشقانه پیگیرش هستم

در می یابم...

سنگین نیستی...

دشوار نیستی...

تو

شیرینی

و من

تو را با تمام وجود خواهم خواند...


راستی...امروز نزدیک بود سرویسم رو عوض کنن...امروز فهمیدم دوری از دوستایی که بهشون عادت کردی چقدر سخته...ولی خوشبختانه سوء تفاهمی بود که برطرف شد و من به جای اولم برگشتم-با چهره ای خندون-

زنگ آخر رو ننوشتم چون دبیر نداشتیم و من تو کلاس نبودم...شرح کار های خارج از کلاس...اونم کارای خصوصی؟!؟!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عمراً!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


در کل روز قشنگی بود...

تا بعد!


+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت10:4 بعد از ظهرتوسط مژده.ق از 206ی های 89-88 | |

امروز صبح سر صف خانوم حاجی رعیت داشتن در مورد وسایلی که از سال گذشته تو مدرسه جا مونده بود صحبت می کردن و گفتن بچه ها فقط همین امروز فرصت دارن که وسایلشون رو تحویل بگیرن و اگر نه ، همه شون دور ریخته میشه...

داشتن وسایل رو نام می بردن که یهو اسم لباس و گروه نمایش و ... منو از تفکر عمیقم بیرون کشید...خانوم ناظم داشتن می گفتن:

...پارسال یکی از گروه های نمایش مدرسه یه سری لباس دادن به من که براشون نگه دارم و قرار شد بعد از ظهر از من تحویل بگیرن...البته نمی دونم بعد از ظهر چه سالی رو گفتن اما من امانت داری کردم و تا امروز نگهشون داشتم...امروز فرصت آخرشونه...

یاد نمایشی افتادم که پارسال تقریبا هر روز تمرینش می کردیم و آخرش هم اجرا نشد...لباس هایی که تمام مدرسه رو-جز اتاق معاونمون!- دنبالشون گشتیم و پیدا نشدن...و دوستی که امسال تو مدرسه ی ما نیست و لباس ها مال اون بود...خوب می تونستم اون لحظه هایی رو که از عصبانیت مادرش به خاطر گم شدن لباس ها برام تعریف میکرد ، به یادم بیارم...

وقتی صف ها رفتن بالا ، کارگردان اون نمایش رو پیدا کردم و قرار شد زنگ تفریح اول برای تحویل گرفتنشون با هم بریم اتاق معاون!

زنگ اول جامعه شناسی داشتیم...با یه معلم پر شور و حال به نام خانوم تلخابلو...

ساعت 9:15 مثل همیشه صدای ملودی به گوش رسید و بهم گفت برو لباسا رو تحویل بگیر...

با آزاده ، کارگردان نمایشنامه ، رفتیم اتاق خانوم حاجی رعیت... روی میز پر از ساعت مچی بود...ولی از لباس های گروه تئاتر ما هیچ اثری تو هیچ کجای اتاق دیده نمی شد...

رفتم پیش خانوم حاجی رعیت (گفته باشم من با ایشون علاوه بر رابطه ی معاون و دانش آموز یه رابطه ی صمیمی هم دارم) و:

- سلام خانوم...

- سلام...

- خانوم بالاخره اون بعد از ظهر موعود فرا رسید...

- لباسا مال شما بود؟!

چیزی نگفتم...فقط خندیدم!

ادامه دادن:

- می کشمت مژده...

- حالا...لباسا کجان؟! مال ما نیست...محدثه رو یادتونه که از این مدرسه رفت؟!

با علامت سر تایید کردن...

ادامه دادم:

- مال اون بود...فکر می کردیم گم شده!

خانوم حاجی رعیت جای لباسا رو بهمون گفتن و ما فوری برای براشتنشون دویدیم!

دیدن لباسا خاطرات سال اول رو برام زنده کرد...روزایی که هر روز برای تمرین می رفتیم سالن اجتماعات مدرسه و اتفاق هایی که به دنبال این ماجرا رخ می  داد...

حالا اگه به محدثه زنگ بزنم و این خبر رو بهش بدم ، نمی دونم از خوشحالی چه حالی بهش دست میده...

زنگ دوم ورزش داشتیم با خانوم فرامرزی...من که به خاطر جراحی شبکیه چشم که دو سال پیش انجام دادم از ورزش معافم...البته بهتره بگم محرومم چون برام خیلی سخته که دوستامو در حال دویدن و پریدن ببینم و خودم قاطیشون نشم...مجبور شدم تمام زنگو یه گوشه وایستم و تماشاچی باشم!!!فکر کنم تا آخر سال و شاید تا آخرن روز تحصیلم باید به همین روش ادامه بدم...البته تماشای بازی بچه ها هم خالی از لطف نیست...چون اگه همدلشون باشی ، میتونی در آن واحد هم والیبال بازی کنی وهم بسکت!!!

زنگ آخر هم عربی داشتیم و حل تمرین و...!

خوب...این بود اولین خاطره ی خاص من از زمانی که عضو 206 شدم...

تا خاطرات و صحبت های بعدی...................

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:من اصولا فراموش کارم...و همین موضوع ، خیلی وقتا خاطرات جالبی رو برام رقم می زنه...یادمه خودم اون لباسا رو به خانوم حاجی رعیت سپرده بودم و خودم هم همه جا رو به جز اتاق ایشون ، به دنبال لباسا زیر و رو کردم!!!

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت5:32 بعد از ظهرتوسط مژده.ق از 206ی های 89-88 | |

  2مهر هم اومد...پنج شنبه... معاون سر صف گفتن:چه زود پنجشنبه شد...تازه دیروز اومده بودیم که...و مزاح های معروف همیشگیشون!

زنگ اول با دبیر تاریخمون آشنا شدیم...خانوم هدایتی...یه معلم پر شور و جذاب...درس 1و2 (البته 1و2ی کتاب پارسال آخه امسال درس2 رفته برای مطالعه!) رو توضیح دادن و قرار شد جلسه ی بعد بپرسن!

زنگ دوم خانوم گل مغانی دبیر زبان تکمیلیمون اومدن... صحبت های جالبی داشتن...خیلی شنیدنی بود...نمی گم تا تو کفش بمونید!!!

و........... زنگ آخر...

.

.

.

.

.

.

.

دبیر نداشتیم... بچه ها تا دلشون می خواست صحبت کردن و من هم تا دلم می خواست شعر پاکنویس کردم...

و......................

دوم مهر هم به شب رسید!

----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:ببخشید که نوشته هام فعلا بی هیجانه و عادی... آخه فعلا فقط می خوام نقش های این بازی 89-88 رو معرفی کنم...مطمئنا ماجرا ها جالب تر می شه! صبر داشته باشید...کم کم! ************************************************************************************* سوم مهر که جمعه بود و تعطیل...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای... می رسیم به چهارم!!!

قرار بود مقنعه ها رو چک کنن...البته خانوم حاجی رعیت که می دونن مقنعه ی من از این که همیشه هست جلو تر نمی ره(زیاد هم عقب نیستااااااااااااااااااااااااااااااا!!!) اما خوب...به احترام حرفاشون (و همچنین برای اینکه شاید کلاس اولیا هم قوانین مدرسه رو رعایت کنن) یه هد زدم!!!

سپیده جونم هم بالاخره اومد...

توی صف ، سر مراسم صبحگاه ، بالاخره دوست عزیزمو که از مرخصی برگشته بودن ، دیدم...ایشون منو ندیدن اما من چشمم به جمالشون روشن شد...

لحظه ای که با هم صحبت کردیم رو هیچ جوره نمی تونم وصف کنم... بعد از یه دوری طولانی ، کسی رو دیدم که بهترین شخص تو دنیام می دونمش!

زنگ اول با خانوم خوش بین ، دبیر کامپیوتر کلاس داشتیم...بعد از صحبت های اولیه ی معلم با شاگرد هاش ، گفتن که نمی تونیم بریم سایت...چون صندلی ها رو برای تعمیر برده بودن... یه جورایی زنگ اولمون به وقت آزاد شبیه تر بود...من هم طبق کاری که تو ساعت های آزادم انجام می دم ، شروع کردم به خوندن کتابی که همراهم بود...با موضوع شعر و ادبیات...

تموم زنگ تفریح اول رو رفتم پیش دوست عزیزی که خیلی دل تنگشون بودم و نگفته نمونه که نذاشتم به هیچ کدوم از کاراشون برسن!!! زنگ دوم با خانوم چوپانی ، دبیر جغرافیامون کلاس داشتیم... راستی گفتم 206 امسال چند نفره؟! اولین روز 16نفر بود و الان هم شدیم 18نفر!!! یه جورایی به خانواده بیشتر شبیهه تا کلاس... و چه خوبه محیط کلاس راحت و صمیمی باشه!

تقریبا نصف درس اول رو گرفتیم و قرار شد فردای اون روز ، یعنی همین امروز ، ازمون بپرسن! زنگ سوم هم متون داشتیم...دبیر ادبیاتمون تغییر کرد... با خانوم شهریاری ادبیات داریم... کلاس 205 دبیر نداشتن و با کلاس ما ادغام شدن... وای چه کلاس پر ازدحامی شده بود!

تا بیت هشتم درس همای رحمت رو درس دادن و بعد برنامه های ثابتمون رسید...اونجا بود که فهمیدیم برای فردا هم باید جغرافیا بخونیم و هم تاریخ! ******************************************************************************************* امروز که یکشنبه باشه(5مهر!)اولین روزی بود که ساعت 2:45 تعطیل شدیم...دیگه برنامه های مدرسه داره میاد رو روال عادی خودش!

زنگ اول با خانوم سمن آبادی (کسی که آرزوشو داشتم که حداقل 2ساعت باهاشون کلاس داشته باشیم) ، اقتصاد داشتیم... درباره ی رشته ی انسانی و موضوعات مختلف روان شناسی صحبت کردیم و بعد رفتیم سراغ درس خودمون...کلاس ، واقعا جو جالبی داشت(حداقل برای من که این طور بود!)

زنگ دوم نوبت اولین پرسش و پاسخمون تو کلاس 206 بود...جغرافیا! ما که درس خونده بودیم ، ولی خوب...نجات پیدا کردیم!

زنگ سوم زبان فارسی داشتیم...خانوم صادقیان 2درس رو تدریس کردن... تقریبا می تونم بگم نصف اون زنگ رو یا پای تخته یا در حال دیدن تکالیف بچه های کلاس بودم و واقعا خسته شدم! و...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 بالاخره 12:45! زنگ ناهار! من که خیلی وقتا ناهار نمیارم مدرسه...چون حوصله ی غذا خوردن ندارم...البته دلیل اصلیش اینه که عادت دارم آروم غذا بخورم و تند غذا خوردن رو دوست ندارم و اگه همیشه بخوام تو مدرسه غذا بخورم ، نمی تونم مزاحم کار اون دوست عزیزم بشم!!!

تموم 45 دقیقه وقت ناهار رو نذاشتم هیچ کاری کنن (اصلا فکر نکنید من بچه ی پر رو یا خود خواهی هستم...علاقم به ایشون نمی ذاره ریاد ازشون دور بمونم!)

زنگ آخر اولین آزمون کتبی 206 سال 89-88 بود! تاریخ! اکثر بچه ها نمره های خوبی گرفتن... از 7/25 نمره امتحان داشتیم و من شدم...

نمرمو بگم؟ نه دیگه...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

البته مهم نیست! میگم: شدم 7/25... پس چی؟ فکر کردید کم شدم؟ نه بابا! من عاشق رشته ی تحصیلیمم و

به هیچ دلیلی جز علاقه و استعداد ، توی علوم انسانی شرکت نکردم! خوب دیگه...واسه امروز بسه... تا بعدا!

+نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت9:54 بعد از ظهرتوسط مژده.ق از 206ی های 89-88 | |

بعد از یه تابستون پر تب وتاب ، سه شنبه 31 شهریور هم به شب رسید... همون شب فهمیدم دوستی که خیلی دلم براشون تنگ شده بود (از پرسنل محترم دبیرستان) برای دو روز مرخصین و شنبه 4مهر برمی گردن... ناراحت بودم اما ذوق اول مهر رو هم داشتم... شب تا ساعت 1 بیدار موندم...از شدت غم و خوشی خوابم نمی برد... صبح هم به قدری هیجان زده بودم که 4از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد... 5:30 از جام بلند شدم و بعد از انجام کار های هر روز قبل از مدرسه ، (ساعت 6:30) رفتم سر کوچه برای سرویس... دوستم سارا رو دسدم...از بچه های کوچمون که پارسال هم تو یه سرویس بودیم... از بچه های شیطون و با حال سرویس(به خواننده معروف!)رشته اش تجربی...امسال مثل خودم دومیه! ثمین ، دوست سوم ریاضیمون هم هنوز از مسافرت بر نگشته بود... بالاخره آقای نوبخت با 10 دقیقه تاخیر رسید...ون غزال سبز رنگ ، متولد 1387(!) ولی بهش میاد بابا بزرگ ماشینای 87ی باشه! ماشاا... چشم نخوره به نسبت سنش خیلی داغونه البته اسب بدی برای تازوندن تو راه مدرسه نیست......................... فروشیه...اگه خواستید بگید شماره بدم! یه ساله برگه ی فروشی پشت شیششه ولی کسی خربدارش نیست! بابا یکی بیاد بخردش...اگه فروش بره واسه ما ون بنز میاد!!! رفتیم دنبال بچه های دیگه... چقدر این آقای نوبخت مهربونه! سر هر کوچه صبر کرد و به خونه ی بچه ها تلفن زد و فقط وقتی اونجا رو ترک می کرد که مطمئن شده باشه طرف با سرویس نمیاد! چند تا آدرس رو هم حواسش نبود ، 3-2 بار رفت!!! آخرای راه بودیم که بهمون شکلات داد...گفت شیرینی اول مهره! حالا بچه های کم روی ما (!) جوجه کباب می خواستن! نگفته نمونه روز اول اومدنی توی سرویس 5 نفر بودیم (خدا زیاد کنه این سرویس غیر انتفاعی رو) البته بماند که الان مجبوریم رو سر و کول هم بشینیم!!! بالاخره رسیدیم... حیاط مثل پارسال پر صندلی بود...برای برنامه های اول مهر که خاک به مانتوی تماز و اتو کشیده ی بچه ها نخوره!!! دوستای گلم رو بعد از یه دوری طولانی دیدم...البته سپیده جونم رو نه! آخه قراره شنبه بیاد! و یه نفر دیگه که امسال جاش برام خیلی خالیه! خلاصه برنامه ها هم شروع شد...همه ی پرسنل مدرسه رو معرفی کردن (البته به جز رفیق مهربون منو!) و بعد خانوم صادقیان و یه معلم دیگه (که فامیلیشون رو نمی نویسم چون دقیق نمی دونم و یه وقت اشتب می شه) و بعد هم به اصرار بچه ها خانوم سوهانی اومدن و از خاطرات دوران تدریسشون تعریف کردن... نوبت کلاس بندی شد...امسال 4تا کلاس اول داریم و 6تا دوم...6تا هم سوم داریم...(آمار پیشا رو ندارم!) تا کلاس اول و دوم های ریاضی و تجربی تموم شه ، جونم به لب رسید...البته خوشحال بودم که تو طبقه ی خانوم حاجی رعیتیم!(خیلی معاون ماهین!) کلاس 205 رو خوندن...تا اسم سپیده رو شنیدم ، منتظر اسم خودم بودم اما با هم نیفتاده بودیم!!! اسمم تو کلاس 206 بود...یکی از بچه های راهنمایی که تو سرویس پارسال با هم بودیم و امسال هم باهمیم ، غزل جون باهام تو یه کلاسه! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...کلاسمون تو آزمایشگاه فیزیکه! البته قراره چرخشی بشیم و مثل یه قطار تو مدرسه بچرخیم...(خیلی سخته!) بالاخره بعد از 2بار خوندن لیست ها ساعت 10 رفتیم سر کلاس... خانومعرب ، دبیر عربیمون اومدن...درس 1 رو هم یاد دادن و گفتن برای جلسه ی بعد تمرین ها رو بنویسیم... بعد از یه زنگ تفریح کوتاه ، با خانوم صادقیان کلاس داشتیم... گفتن دبیر ادبیات و زبان فارسیمونن...یه کم از روش هاشونو برامون معرفی کردن و صحبت های اول مهر معلم به شاگرداش! بعدشم زنگ خونه خورد... راستی ، زنگ تفریح خانوم سوهانی دبیر دبیات و زبان فارسی پارسال رو دیدم که بهم گفتن 2ساعت تاریخ ادبیاتمون با ایشونه! از بچه های پارسال حوریه و بی تا و الناز لیلاز مهرآبادی(!) توی کلاسمونن و آشنای چهارم غزله... با بقیشون هم کم کم آشنا می شیم! تا بعدی بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

+نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت6:17 بعد از ظهرتوسط مژده.ق از 206ی های 89-88 | |